تبليغاتX
ستاره
یکشنبه 1385/07/23
علی
علی مردی که از عدل و عدالت گفت و گوشه نشین شد. مردی که محکوم شد به حکومت بر مردمی که خیانت را بر حمایت ترجیح می دادند. خلافت را دست نا اهلان دید و ناچار به سکوت بود کوه قدرتی که یک تنه خیبر را گشود چه صبری!!!!

جنازه پیامبر را بر زمین می دید و فرصت طلبان را در مسجد...

زهر شمشیر را چشید و از ضارب گذشت...

--------------------

واقعا چنین آدمی خیلی می تونه بزرگ باشه. می تونه دلی بزرگتر از یه دریا داشته باشه و استقامتی بیشتر از کوه

نوشته شده توسط ستاره در 11:4 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/07/22
واقعا حزف زدن خانم ها در مجالس عمومی معضلی است. همه دور هم جمع می شوند و گروهی تشکیل می دهند و حرف می زنند اصلا هم مهم نیست که برای چه منظور دور هم جمع شده اند حرف خودشون را می زنند .

در مراسم های طولانی که یکی سرش را می ذاره روی ای اون یکی، یکی خوراکی می خوره خلاصه خیلی نا بسامانه.

بعضی چیزا واقعا جالبه. همیشه این طوری بوده.

نوشته شده توسط ستاره در 9:28 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/07/22
سهراب سپهری

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

برای سهراب که عالم قشنگی را به یادگار گذاشت
نوشته شده توسط ستاره در 9:13 | | لینک به این مطلب
جمعه 1385/07/07
من و قلب کوچکم دوست داریم در آسمانی صاف و آبی پرواز کنیم.

ای کاش ابرهای برن کنار

نوشته شده توسط ستاره در 23:32 | | لینک به این مطلب
جمعه 1385/07/07
چقدر بده که اوضاع بهم ریخته باشه و تو نتونی هیچ کاری بکنی . چقدر بده که مجبوری فقط شاهد باشی . همه چیز در همه بچه ها کاری نمی کنند نه جستی نه خیزی.

همتی هست اگر

با من و توست

تا در این خشک کویر از دل سنگ بر آریم آبی

حیف که اهالی این کویر بیل و کلنگ هم ندارند که دنبال آب بگردند.

دوست ندارم فردا بشه. فردا یعنی آینده ای نامعلوم یعنی دلهره اضطراب

ولی باید جنگید باد با دستهامون خاک را بکنیم تا به آب برسیم

اگر نیرویی مونده باشه. همه چیز فردا معلوم می شه

چقدر این فرداهای مرموز وحشتناکند . کاش می شد همه چیز را آن طور که می خوایم رقم بزنیم

اگر دستی برآسمان دارید مرا از دعا فراموش نکنید.

نوشته شده توسط ستاره در 16:31 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1385/07/05
نگاه مردها
نشستن و حرف زدن با یک مردی که فقط می تونه از نگاه خودش اطراف را ببینه و به نظرش هر حرکتی و هر حرفی از جانب یک زن ناشی از کوته فکری و نمی دونم هر چیز دیگه است واقعا حرصم را در می یاره به خصوص آدمی که ادعای روشن فکری داره و برای خودش فکر می کنه همیشه به حقوق خانم ها احترام گذاشته.

مردها همیشه وقتی ببینند موقعیت شان چه در حال و چه در آینده نزدیک ممکنه که در خطر بیافته با انواع و اقسام ترفند ها سعی می کنند که در مقابل زن ها بایستند که این امر به نظر من از طرف مردهای مثلا روشنفکر فاجعه بار تر است. وقتی اونها از حقوق زن ها حرف می زنند ( که البته فقط حرف می زنند) بیشتر متاسف می شم چون اون موقع است که می شود مطمئن شد نیمه فراموش شده جامعه دوباره مورد سوء استفاده قرار می گیرد یعنی یا زمان انتخابات شده که رای آن نیمه نیاز است یا جنگ یا ...

مردی که حتی حاضر نیست خیابانی را که کاملا عمومی است با یک زن شریک شود و وقتی راننده زنی را می بینه دائما بوق نزنه یا از قصد به ماشینش نکوبه یا...

مردی که همه جا احساس مالکیت داره چطور ممکنه که در کوچکترین چیزها حاضر بشه حق طبیعی یک زن را رعایت کنه

اصلا چطور می تونه فکر بکنه که داره اشتباه می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای جامعه ای که خودم در آن به عنوان یک زن دارم زندگی می کنم متاسفم. متاسفم برای مردهایی که قصد در اصلاح همه چیز دارند غیر از خودشان و نگاه مردسالارانه شان اصلا می خواهند که مردانه به سمت اصلاحات پیش بروند.

و متاسفم برای زنهایی که شاهدند و ساکت. شاهدند و راضی. شاهدند و قانع. شاهدند و نجیب. شاهدند و کر و کور و لال

و بیشتر متاسفم برای زنانی که چشم به انتظار تولد پسری درد زایمان را بر خود می خرند زندگی خود را به پایش می ریزند. و دخترانی را قربانی حضور و وجود مکرم آنها می کنند. خواسته هاشان را بی چون و چرا اجابت می کنند و هرگز دم بر نمی آورند که من نیز حقی دارم.

پس حق من کو؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط ستاره در 23:20 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1385/07/04
قاطی کردم
حسابی با کوچکتریم حرکتی از طرف بعضی ها می ریزم به هم از طرف اونایی که حتی سابقه دارن و باید برام عادی باشه.

گاهی فکر می کنم حسودی می کنم. گاهی هم فکر می کنم نه واقعا اون مقصره اون داره بد رفتار می کنه وقتی هم کنارش هستم فکر می کنم صادق ترین آدم روی زمینه دیگه رفتارای مختلفش اعصابم را می ریزه به هم .

بعضی وقتا فکر می کنم خوب می شناسمش بعضی وقتا فکر می کنم کاملا ازش بیگانه ام.

نمی دونم چون فکر می کنه ازش کوچکترم....

وای واقعا بچه شدم سر چه چیزایی چه حرفایی فکر کنم به این می گن خاله زنک بازی

ولی دوست دارم بدونه همه رفتاراش عذابم می ده تلفن زدنش یا نزدنش احوال پرسی هاش یا نپرسی هاش تکلیف خودمم روشن نیست.

 

نوشته شده توسط ستاره در 23:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1385/07/03
ماه نو
وارد یک ماه نو شدیم که حرف از نو شدن همه چیز می زنه حرف از مهمانی می زنه بزم بزرگی که همه دعوت شدند. نه به صرف خوردن و خوش گذرانی بلکه به صرف خودسازی تلاش برای خودسازی

نوشته شده توسط ستاره در 10:27 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1385/07/03
یک جمله
با هم با محبت رفتار کنید باباجون .....

وای که چقدر دلم برای نصیحت کردنش تنگ شده بود. حرفش خیلی به دلم نشست. این چند وقته خیلی ناتوان شده هر وقت می بینمش کلی اشکم بی خود بی خود در میاد.

فقط از خدا می خوام که همیشه با عزت نگهش داره

نوشته شده توسط ستاره در 10:7 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/07/01
مهر!!!!؟؟؟
باز هم مهر آمد . ماهی که همیشه با خود نوید شادی و امید همراه داشت.

مدتها به انتظارش می نشستیم به شوق روزهایی که به همراه دارد و با امید به تحقق بخشیدن به آرمانهامان.

با شیطنت کودکانه کفشها و لباس نو را کنار کیفی که پذیرای خوراکی های زنگ تفریح بود منظم به کناری به انتظار اول مهر می نشاندیم.

همیشه با آمدن مهر حرف از فکرهای خوب و کارهای خوبی بود که می شد در آن سال کرد.

اول مهر ما را به امید باز کردن پنجره های جدید برای نگاه به اطراف برای شناخت بیشتر از زندگی و بالاخره برای ساختن آینده به اسقبال وا می داشت.

به شوق یک سال بزرگ شدن به شوق باسوادتر شدن به شوق آگاهی از دنیای اطراف

آنقدر شیرینی با خود داشت که ریزش برگها هم به نظرمون زیبا بود. رنگ به رنگ شدن برگها را هیچ گاه از جبر طبیعت نمی انگاشتیم.

ولی جبر زمانه ( نه جبر طبیعت از  ترس باز شدن چشم هایی که حرکات آنها را می دید) آمدن مهر را نویدی دیگر داد بدون اینکه ما منتظر ش باشیم پاییز را به ما نشان داد و خیلی زود برگها را زرد کرد. دست مهربان مهر را کوتاه کرد. و بوی خوش دفتر و مداد و کاغذ چشم ها را برق نیانداخت.

باد پاییزی امسال قاصد خوبی نبود خبر تعلیق را برایمان آورد.تعلیق جایی که مثل خانه امان دوستش داریم.

باد تندی که اواسط تابستان وزیدن گرفت و با سوء استفاده از زمان و تعطیلات تمام زور خود را زد تا برگهای سبز را بریزاند.

باد تندی که خیلی چیزها را جابجا کرده و سعی در بستن پنجره ها دارد. پنجره هایی که برای نفس کشیدن باز شده اند و باز شده اند تا نوری به دورن بتابد و ما را گرم کند.

طوفان آرام می گیرد زمستان سر می آید و بهار فرا می رسد. و ما ایمان داریم که بهار شکوفه هایش را نثارمان می کند.

و ما همچون امواج دریا در مقابل باد و طوفان می خروشیم و ثابت می کنیم که دریا خشمگین می شود آرام می گیرد ولی هرگز نمی میرد.

چون سرو استوار می مانیم نه به خاطر خودمان که برای دانشگاه مردم و ایران

لااقل...

دانشگاه را از باد پاییزی مصون بدارید.

----------

امروز اول مهر خیلی ها رفتن سر کلاس بازم برای خیای ها همه چیز مثل قبله

 

نوشته شده توسط ستاره در 7:56 | | لینک به این مطلب
" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44">