تبليغاتX
ستاره
سه شنبه 1385/12/29
سالی سپری شد

سالی سپری شد

طبیعت دوباره در حال تازه شدن است زندگی رنگ دیگری می گیرد همه سعی دارند حداقل با گرد گیری برای عید تغییری در خود ایجاد کنند.

سال 85 پر از حوادث گونانون در آخرین روز در حال غروب است سالی که با تمام تلخی هایش گذشت اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی بحران زده تر از پیش به استقبال سال آینده می ورند.اقتصادی که روند رو به رشد تورم را در پیش دارد و بودجه ای که فقط نفت را منبع تامین خود می شناسد و گاهگداری هم از دستبرد به صندوق ذخیره ارزی دریغ ندارد. انرژی هسته ای که به عنوان حق سلم نام برده می شود همچنان مبهم و مخاطره آمیز. روابط بین المللی که رو به تیرگی می گذارد همچنان که نغمه حمله و جنگ به گوش می رسد. سیاستی که به معلمان معترض هم رحم نمی کند، چه برسد به بانوانی که برای احقاق حق خود به بهانه 8مارس تجمع یک ساعته داشته اند.سایتهای که طی سال فیلتر شد و روزنامه هایی که توقیف. تجمعات مدنی که با باتوم مواجه شد و از هم گسیخت. دانشگاهی که با تمام قوا سعی در پاکسازی آن از جنبش دانشجویی شد. انجمن های اسلامی که به انواع و اقسام طرق چه با بیل و کلنگ چه با نامه های غیر قانونی هیات های نظارت بسته شدند و از رسمیت اقتادند. کانون های فرهنگی که تحت شدیدترین کنترل های دانشگاهی قرار دارند و از تعرض دانشگاهیان به دور نیستند چون کانون فرهنگی امیرکبیر که همین نزدیکی در تعطیلی دانشگاه برای عید با خاک یکسان شده.( به راستی کرسی نشینان امیر کبیر خود را فرهیخته می دانند؟ که این گونه با بیل و کلنگ با فرهنگ مان در حال نزاعند؟ به چه می اندیشندکه این گونه دانشجو را از آنچه باید باشد و داشته باشد محروم می کنند)؟دانشجویانی محروم از تحصیل با ستاره هایی که بردوش دارند و هویتی که از نظر دولتیان انکار شد .

رییس جمهوری که فقط در سفر بود سفر هایی که پر از قول و قرار های نامعلوم و بعضا انکار شدنی همچون قولی که برای آوردن نفت بر سر سفره ها داده شد و انکار شد. و شاید هم هاله غریب نور.

رییس جمهوری که روز دانشجو مورد استقبال آن هم بی نظیر قرار می گیرد با تمام تمهیدات تجهیز نیرو و دانشجو برای استقبال.

و جامعه، مردمی که خسته اند از همه چیز تمام هم و غم خود را می گذارند تا خانواده را حفظ کنند و همه تلاششان به هر قیمتی که باشد برای رضایت خود و خانواده است. چیزی به اسم مصلحت اجتماعی میانشان بیرنگ شد

سال تلخی گذشت سالی که عیدی خوبی برای آینده ندارد.

آرزو می کنم با تمام این مسایل سال آینده سال نیکویی باشد برای تمام ایرانیان.

سالی که ایران همه دغدغه ها را به بهترین شکل پشت سر بگذارد

سال نو مبارک

بهاری دیگری آمده است

آری

 بر آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست

نوشته شده توسط ستاره در 19:25 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1385/12/29
بوی عیدی

بوی عیدی

 بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستان را سر می کنم با اینا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

 بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

 با اینا زمستون را سر می کنم

 با اینا خستگی مودر می کنم

باز هم عید که دیگه فقط یاد آور شیطنت ها وآرزو های کودکی است. کودکی که به شوق رفتن خونه مادربزرگ و گرفتن پول نو اون هم پولی که باید از لای قرآن برش می داشتی تمام وجودم را لبریز از شوق می کنه. پلو ماهی اول عید مادر بزرگ شلوغ پلوغی خونه همه در رفت و آمد همه شاد همه یکرنگ...

ما هایی که می نشستیم دور هم و از عیدی هایی که گرفتیم می گفتیم و لباس های نو همدیگر را نشان می دادیم و بعد هم دنبال این که بریم عید دیدنی تا عیدی بگیریم.

جالبه حالا دیگه عیدی گرفتن را دوست ندارم خیلی وقتها نمی رم عید دیدنی چون عیدی می دن.

حالا دیگه بوی پلو ماهی هم از خونه مادر بزرگ نمی آد. خونه ای که همیشه روز اول عید پاتقمون بود. حالا دیگه روز اول پرده هاش پایینه تاریکه. حتی خاک گرفته است.

دلم برای عیدی هات تنگ شده می دونی چند ساله لای کتاب را برام باز نکردی که بهم عیدی بدی؟ پنج ساله!!!!

خیلی زیاده

برای آدمایی که آخرین عیدی را که می تونستیم ازت بگیریم و نذاشتن واقعا متاسفم ...

ششمین عید را هم بدون حضورت می گذرونم ولی واقعا سبزی حضورت فراموش نشدنیه.

نوشته شده توسط ستاره در 19:24 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1385/12/24
زمستانی که باتمام سردی رو به پایان است
نوشته شده توسط ستاره در 23:43 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/12/19
و بالاخره بعد از سلام نوبت خداحافظی رسید. منتظر سلام دوباره هستیم.

سفر سلامت.

نوشته شده توسط ستاره در 13:44 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/12/19
دستهای کوچکی که نمی توانند زندگی را بسازند
دستهای کوچک دختر پنج ساله ای که فوق العاده نقاشی می کشند. دختری که با تمام وجود از اینکه اسمش را خیلی قشنگ روی تکه کاغذی که از کیف سبز رنگش که بی بی براش سوغات آورده در آورده می نویسه به خودش می باله. خدیجه کوچولو خوشحاله که بلده بنویسه ولی در لا بلای حرفاش می فهمی نگرانه از اینکه شش سالش تمالم بشه نگرانه از اینکه روزی میاد که همه هم سن و سالهاش می رن مدرسه ولی اون نباید بره.

اجازه نداره که بره. جالبه که حتی نمی دونه چرا پسر عموش می ره مدرسه ولی اون نمی ره!!

دختر کوچولویی که از تمام رنگای شاد دنیا محروم شده و به پوشیدن چادر مشکی محکوم. دختر کوچولویی که آرزوش تبدیل شده به یک عکس یادگاری که داره می افته و دوست داره توی عکس باشه و ژست بگیره.

دختر کوچولویی که از تمام پسر بچه های دور و برش تابویی ساختن که حتی جرات نمی کنه یک نگاه کوچیک به اونها بندازه.

با تمام قدرتش آروزهاش را نقاشی می کنه. آرزوهای نه چندان دور. دختری با دامنی کوتاه و خالی روی پیشانی.

واقعا اگر یک روز خدیجه بخواد که بره مدرسه باید تشویقش کرد که برای رفتن به مدرسه با خوانواده و اطرافیانش مبارزه کنه؟؟؟ باید تشویقش کرد آرامش کاذبی را که براش ساختن نابود کنه؟

دختر کوچولو ها خیلی هاشون دوست دارن معلم بشن یا دکتر بشن ولی خدیجه هم دوست داره ؟؟؟

به جرم متولد شدن در این خانواده به اصطلاح مذهبی که از هر طرفش یک آخوند بلند شده دستهای خدیجه کوچولو یواش یواش داره مرزهای جنسیتی را تجربه می کنه. این دستهای کوچولو داره بسته می شه که دیگه نتونه هیچ آینده ای را برای خودش رقم بزنه جز اونی که باباش می خواد. و لابد ده یا یازده سال دیگه هم شوهرش.

----------------------

به هر طرفی که نگاه می کنم مشکلات زنان را سرسام آور می بینم. توی خانواده های سنتی که ادعا می کنند که خیلی هم مذهبی اند یک جوره. توی خانواده های معمولی که زندگی سنتی دارند فرم دیگه . توی خانواده هایی هم که قصد دارند مدرن زندگی کنند هم شکل دیگه.

مشکلاتی که سایه مردانه پشت سرش هست و مشکلاتی هم که کم و بیش خود زنان باعثش شدند.

--------------------------------

حرکتهای زنان همیشه با سرکوبهای مردانه مواجه شده . مردانی که از نادیده گرفتن نیمی از جمعیت همیشه احساس آرامش داشته و دارند. و ترس از بیدار شدن و اقتدار این نیمه آنها را بر می آشوبد. به هر طریقی با هر قرص خواب آوری سعی می کنند که خواب زمستانی را آنقدر طولانی کنند که آمدن بهار آرامششان را بر هم نزند.

-----------------------------------------

هنوز دو نفر از فعالین زنان بعد از دستگیری های ۸ مارس در زندان به سر می برند.  

نوشته شده توسط ستاره در 10:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1385/12/07
آدما  وقتی می خوان که ثابت کنند یک چیزی را درعین درستی و راستی دارن بیان می کنند قسم می خورند. وقتی قسم می خورند نام مقدسی را برزبان می آورندو آن را به عنوان شاهد حرفشون واسطه می کنند. این سوگند ها همراه با اسامی و القاب مختلف روی زبان ها جاری می شه. و من فکر می کنم بزرگترین چیزی  که آدم می تونه بهش سوگند بخوره خداست.خدایی که آدما با هر مسلکی حضورش را می پذیرند و برای هرکدوم قداست خاصی داره.

همیشه فکر می کردم اگر کسی توی تنگنا گیر کنه و نتونه حرفش را ثابت کنه اون موقع است که باید قسم بخوره.

یاد گرفته بودم که نباید خیلی راحت از بزرگی خدا و  دیگر مقدسات برای اثبات کارای کوچیک استفاده کرد. ولی هرچی بیشتر میگذره و هرچی جلوتر می رم می بینم آدما اونقدر راحت به قداست خدا سوگند می خورند مثل آب خوردن انگار نقل و نباته که خدا را برای هر کسی و هر جایی شاهد بگیری.

چقدر دردناکه که برای شوخی٬ جدی برای بازی برای هر چیزی اونقدر شجاعت نداریم که از خودمون مایه بذاریم . از همه دردناکتر این که توی شوخی ها ٬ برای خنده و برای اینکه کسی را بذاریم سر کار  پای کسی را وسط بکشیم که ...

چرا خیلی وقتا که خیلی می خوایم قسم بخوریم می گیم به جون مامانم . ولی توی شوخی و بازی و خنده می گیم به خدا؟؟؟؟؟

این قدر توی روزمره غرق شدیم که فراموش می کنیم باید ارزش مقدساتمون را حفظ کنیم. نباید با بی توجهی و غفلت کاری کنیم که ...

اگر به چیزی  اعتقاد نداریم ولی اون در عرف جامعه پذیرفته شده است و برای مردم مقدسه باید بهش احترام گذاشت و باید بگذاریم اونقدر جایگاه والایی داشته باشه که وقتی کسی به اون ارزش قسم می خوره در صداقت گفتارش شک نکنیم . اصلا قسم می خوریم برای این و الا دلیلی نداره اگر نمی خوایم به شوخی یا جدی راست بگیم  پای  مقدسات خودمون یا اطرافیانمون را بکشیم وسط.

   این کار رفته رفته حرمت ها و ارزش ها را ناجوانمردانه کمرنگ می کنه.

یه نفر می گفت: اگر ما مثلا به فلان چیز اعتقادی نداریم  تا نتونستیم براش یه جایگزین پیدا کنیم بهش صدمه ای نزنیم . کاری که خیلی از ما توی این جامعه داریم ناغافل می کنیم کلی از ارزش ها و چیزای دیگه را نابود می کنیم بدون جایگزین فاجعه ای که به بار میاره نابودی ارزش هاست.

کاش توی این دنیای پر از دورغ و ریا جایی بذاریم که بتونیم حرف هم را بپذیریم. کاش اینقدر مردانگی داشته باشیم که وقتی توی چشم هم نگاه می کنیم بدون واسطه بتونیم طرف را مجاب کنیم.دیگه نیازی به پیش کشیدن مقدساتمون نباشه.

یه چیز بزرگی که اسلام سعی در رواجش داشت احترام به مقدسات جامعه ای پر از آدمای مختلف با  فرهنگ ها و مذاهب مختلف بود.     

 

نوشته شده توسط ستاره در 17:10 | | لینک به این مطلب
جمعه 1385/12/04
راه درست!!!
مرز بین خوب و بد درست و اشتباه اونقدر به هم نزدیکه که به راحتی نمی شه تشخیص داد کدوم راه درست بوده.

گاهی اونقدر در عمق ماجرا هستیم که از انتخاب راه درست غافل می شیم گاهی هم وقتی می بینیم همه دارن یه کاری را انجام می دن ماهم فکر می کنیم راه درست همونه.

ولی واقعیت اینه که حضور در ماجرا ما را از واقعیت دور می کنه . رفتار همه مردم هم نمی تونه بهترین راه باشه. اگر نگاهی به پشت سر بیاندازیم متوجه می شیم که اگر خیلی از جاها اون طور که مردم رفتار کردند نمی شد تاریخ به شکل بهتری رقم می خورد.

فکر می کنم یه جورایی به خاطر همینه که دکتر شریعتی در امت و امامت از دموکراسی به اون شکل یاد می کنه.

به خاطر اینکه این مرزها اینقدر به هم نزدیکند خیلی وقتها ما اصلا مرزها را حس نمی کنیم. خیلی وقتها هم به خاطر این نزدیکی تفاوتی بین آنها قایل نمی شیم. خیلی وقتها هم با انتخاب یکی از این مسیر ها خودمون را توجیه می کنیم که ال است و بل است.

که در حقیقت این توجیه ها برای ما راحتتر است. و تازه اون انتخاب را با توجیه هم قبول نمی کنیم و می گیم که براش استدلال آوردیم.

انتخاب راه درست مستلزم اینه که واقع بین باشم و واقع بینی هم خیلی وقتها با تجربه است که به دست میاد و این کسب تجربه سختترین راهی است که می شه در پیش گرفت و غالبا هم می تونه مطلوب نباشه.

نوشته شده توسط ستاره در 22:55 | | لینک به این مطلب
" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44">