خسته شدم از آدمای خودخواه نمی دونم شایدم خودم خودخواهم ولی هرچی هست اون چیزی که دارم می بینم داره من را کلافه می کنه.با هر سازی می رقصم بازم یک جاش ناکوکه حاضر نیستند که حتی درک کنند که دارم به خاطر اونا می رقصم سرش هم که میشه می گن خودت خواستی!!!
دلم برای اون روزایی که دو روز باهاش حرف نمیزدم از دلتنگی می مردم تنگ شده. خیلی دردناکه حالا فقط منتظر رفتنم.می خوام بدونه که دارم رنج می کشم می خوام بدونه نصف کارام به خاطر حرفا و کنایه های اون بوده. می خوام بدونه دلم می خواد مثل قبل بتونبم با هم حرف بزنیم بگیم تا خسته شیم. خسته شدم از بس موضع گرفتم و گرفت در مورد هیچی نمی شه باهاش حرف زد آدمی که همیشه تنها تکیه گاه بود. می خوام همه چیز مثل قبل بشه!!!من این همه به خاطر تو ،تو هم کمی درکم کن همین!!!
با یه اشتباه خیلی چیزا را به هم ریختم کلافه ام فقط داره مشکلات زیاد می شه. کاش جایی بود که بشه نفس راحت کشید.دارم می ترکم ،له می شم نمی دونم داغون می شم.
بعضی احساسها بعضی حرفها بعضی نگاهها حتی بعضی تنبیه ها اونقدر تلخند که کنار اومدن باهاشون صبر ایوب می خواد.
می ترسم توی این دوره ای که باید پشت سر بذارم اونی که بودم با اون چیزایی که داشتم را هم نا خودآگاه فراموش کنم.
روزای خوبی که داشتم و حاضر نبودم با هیچ کس قسمت کنم و یا هیچ کس را توش راه بدم. حدسم بیراه نبود آرامش زیبایی که داشتم داره ترکم می کنه هرچی هم چنگش میزنم نمی تونم حفظش کنم این وسط مگر خدا بخواد یه چیزایی عوض بشه!!!
همه چیز همچنان تکرار می شود با این تفاوت که در هر بار تکرار نیروهای امنیتی تکنیکی تر عمل می کنند!!!! و چهره عاملان خندان تر از همیشه. و به قدرت انتصابیشان بیش از گذشته می بالند.
شبهای قدر هر ساله سعی می کردم کاری کنم فکری یا یک حرکت معنوی داشته باشم اصولا سعی می کردم حداقل یکی از شبها را تا پاسی از شب بیدار باشم. امسال و سال گذشته شکل این شبها برام تفاوت داشت چون برای اولین بار خودم را در چنین زمانی با جمع می دیدم. پارسال که توی دانشگاه برای انجمن در تعلیق مان با کلی زحمت و تلاش شب قدر برگزار کردیم شب نوزدهم که با تمام چیزای سختی که در خاطرم گذاشت تجربه یک کار جمعی را برام شیرین کرد کاری که بچه ها همه با هدف اینکه باید این برنامه از طر ف اونا برگزار بشه با هر مسلکی برای برگزاریش تلاش می کردند و می تونم بگم واقعا هم خوش گذشت.امسال هم که حتی اون مکان تعلیقی هم دیگر وجود ندارد خواستیم به یادبود سالهای گذشته کاری کنیم که ..... بگذریم ولی باز هم از این بابت خوشحالم که حداقل به یاد اونها حاضر شدیم سه ساعت وقت صرف کنیم و طرح و نقشه بکشیم.
شب نوزدهم امسال به اصرار همخونه ایم به مسجد محل رفتیم برای اولین بار چنین شبی را در مسجد تجربه کردم. نمی دونم تنها حسنی که داشت این بود که من از شلوغی فضا و تاریکی و صدای نخراشیده و شعرهای مبتذل مداح آن جمع تونستم استفاده کنم و کلی برای چیزایی که گذشته بود و برگشتی براشون نبود و یا اینده ای که هر روز مبهم تره یا نمی دونم خیلی چیزایی که مدتی است گلوم را فشار می ده گریه کنم. واقعا سبک شدم!!
توی اون فضا یک آن با خودم فکر کردم که ممکنه خدا به این جماعت بخنده جماعتی که نمی دونن شب تا صبحشون را دارن با چی می گذرونن اونایی که قفط شنیدن اگه تواین شب سوره ناس را بخونی می ری بهشت یا نمی دونم هزار تا حرف و حدیث دیگه میان اونجا و می خونند و گریه می کنند و العفو می گن یا گریه هم نمی کنند آهنگی که توسط اکوهای موجود طنین اندازمیشه گردن بارشون می کنه که تکرار کنند بعد تمام اونا فردا صبح می رن سر کار و زندگی و تو لااقل فردای روز قدر هیچ تفاوتی در رفتار مردم احساس نمی کنی همون آش بوده و همون کاسه که قبلا بوده.
شب بیست و یکم هم رفتم حسنیه ارشاد اون هم تجربه جالبی بود جمعیتی که اونجا حضور داشت فوق العاده بود. سخنرانی اقای اشکوری و آقای مهدوی که به جای قابل سخنرانی کرد به خاطر ممناعت از سخنرانی قابل!! کلی تجربه جالب بوده برام این دو سال.
یک چیز خوب که ذهنم را در مورد این شبا به خودش جلب کرد این بود که شبهای قدر مهلتی است برای فکرکردن ،فکر کردن به خودمون حرکاتمون ، رفتارمون،اطرافیانمون، جامعه امون،....
ولی باید برم و مسیری را که شروع کردم تمام کنم. ولی این دفعه با دفعه های پیش خیلی فرق می کنه!!!

