------
خبر تاسف بار دانشگاه زنجان این روزا شده بود نقل محافل و تاسف و سکوت همه را از این رسوایی در بر داشت.تنها چیزی که می شه گفت اینه که دانشجویان دانشگاه زنجان خوب خودشون را تو این روزایی که بی تفاوتی را خیلی وقتا می شه حس کرد و درگیری امتحانا هم بیشتر بچه ها را تو لاک خودشون می بره نشون دادند و تونستند به خواسته هاشون برسند واقعا خسته نباشن.
این دومین تحصن طولانی غذاست در سال جدید که تو دانشگاههای کشور داره رخ می ده اولی در سهند تبریز بود که با مقاومت فراوان بالاخره تا حدود زیدی به نتیجه دلخواه دانشجویان منجر شد و این دومی که الان ده روزه ادامه پیدا کرده و متاسفانه عملکرد کثیف مسولین دانشگاه در قبال قطع آب و عدم آنتن دهی موبایل ها و عدم تجهیز پزشکی بر سختی این تجمع افزوده.از طرفی هم که اعلام حکم تعلیق از تحصیل در روزای تعطیل دانشگاه جنبه دیگری است که نشان می ده دانشجوهای تربیت معلم واقعا با بد کسایی طرف اند.در کل براشون آرزوی موفقیت دارم.و امیدوارم...
خدایش بیامرزد.
-------
من از یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی که البته اولین کتابی هم بود که از وی خوندم واقعا لذت بردم و جزو کتابای فراموش نشدنی همیشه ازش یاد می کنم.
برنج کیلویی ۵۰۰۰
گوشت کیلویی ۱۰۰۰۰
پودر رختشویی ۱۰۰۰
میوه سرسام آور
مسکن افتضاح
بنزین سهمیه بندی
سیمان سهمیه بندی ۳۰۰۰۰
سیمان بی سهمیه ۱۱۰۰۰۰
نرخها این روزا اونقدر عجیب غریب بالا رفته که فکر نکنم در مخیله هیچ کس می گنجید سرعت رشد قیمتها!!!
این وسط مردم بیچاره ای که تا امروز به خیلی یارانه ها عادت کرده بودند و بر مبنای اون تخصیص هزینه کرده بودند یکدفعه می خوان چه ضربه هولناکی را تحمل کنند؟
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
شعری که به گوش خیلی از ماها رسیده ولی امروز دیگه برای من مفهموم دیگه ای داره چون آغازگر لوح یادبودی است که یادگاری خوبیه از سه سال کار و تجربه و زندگی متفاوت.سه سال تلاش برای اونچه که اسمش را هدف گذاشته بودم یا بودیم.با وجودی که دیروز لوح را گرفتم ولی امروز وقتی رسیدم خونه تا لوح را نشان بابا دادم زدم زیر گریه بد حس کردم پایان یک دوره شیرین را!!! نمی دونم آینده هم می تونه تا این اندازه شیرین باشه یا نه؟می تونه پاسخگوی این همه انرژی و نیاز را بده یا نه؟ولی زمان ادم را مجبور می کنه که آینده را شروع کنه.و با گذشته خداحافظی کنه گذشته ای که توش خیلی چیزا را بدست آوردی. دلم تنگ میشه و خوشحالم که کلی خاطره خوب تو کوله بارمه و کلی چیزای دلپذیر دارم که همیشه از همدان و دانشگاه بوعلی و هشتی علوم با شیرین ترین حسم یاد کنم!!! درسته تو دوره ای که ما تو اوج ماجراها بودیم در دفترای انجمن بسته شد یا کلی اتفاقای دیگه افتاد که تو اون لحظه زمانی و حتی الان تلخ بودند و هستند ولی مطئنم که آینده از تمام اون صحنه های تلخ خیلی از همدلی ها و دستایی که برای یاردبستانی بالا می رفت خیلی از ایده هایی که داده می شد حتی لبخندها و سیگارهایی که دود می شد می رفت هوا کلی مفهوم قشنگ به ذهن می یاره که فراموش نشدنی هستند. -------- امروز بعد از اولین اشکی از چشمام افتاد فقط دلم می خواست من و نوا پیش هم بودیم و شایدم می پریدیم تو بغل هم!!!

