تبليغاتX
ستاره
سه شنبه 1387/08/28
کار پیدا کردم
دو روزه دارم می رم سر کار.البته کاری نیست که بتونم دلم را بهش خوش کنم ولی تو این آشفته بازار و گرانی و هزینه تحصیل و... بد چیزی نیست تجربه ای هم هست در عین حال.
نوشته شده توسط ستاره در 17:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1387/08/28
صادق محصولی از مجلس ۱۳۸ رای اعتماد گرفت برای کسب کرسی وزارت کشور!

مجلسی که یکبار جهت سپردن وزارت نفت به وی اعتماد نکرد امروز با این تعداد رای وی را قابل چنین جایگاهی دانست؟

مجلسی که خود دعوایی برای کردان علم کرد و با کلی ادعای عدالت طلبی وی را استیضاح کرد امروز چطور توانست به محصولی ای که یک بار اعتماد نکرده بود اعتماد کند؟

جالب است شورای نگهبان برای انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری یا شورای شهر هزار تا فیلتر قرار می ده تا آدم نا اهلی وارد بازار نشه ولی امروز به عینه دیدیم رای اعتماد کردانی را امضا کرد که به راحتی به قول ما تقه اش در آمد و مجلس مجبور به اجرای شوی استیضاح شد در حالی که با دولتی روبرو بود که همزاد سنگ پای قزوین است.جالب است همین دولت محترم با اعتماد به نفس تمام محصولی یعنی اولین گزینه اش را برای صدارت وزارت نفت معرفی می کنه و مجلس بهش رای نمیده. و حالا بعد از کردان باز هم اولین گزینه اش کسی نیست جز محصولی.و مجلس مسلما با نادیده نگرفتن بازی های سیاسی به وی رای اعتماد دادند.حالا چه کسی می تواند ثابت کند وی با این ثروت گزاف نفتی آیا صلاحیت دارد؟شورای نگهبانی هست که پولهای وی را بشمارد و دلیلی بر هر یک ریالش بیاورد؟آن هم برای کسی که قرار است خدمت کند؟کسی که نگرانیم در اندیشه خدمت هست؟اصلا آیا ثروتش چنین مجالی به وی خواهد داد؟و آیا بر آن انبوه با این مسند در این مدت چه مقدار می تواند بیافزاید؟

مجلسیان با آرای خود نسبت به تک تک ایرانیان مسولیت دارند و می بایست به آنان پاسخگو باشند.آیا به این اندیشیده اند؟و آیا اندیشیده اند که تنها امروز ایران نیست نسبت به تاریخ نیز دین به گردن دارند!!

 

نوشته شده توسط ستاره در 17:40 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1387/08/14
بازهم دسته گلی از نظام پزشکی

امروز صبح خبر مرگ یکی ازآشنایانمون را دادند.خبر تاسف باری بود یک مرگ ناغافل از یه پیرمردی که خیلی هم سنی نداشت اما آدم دوست داشتنی بود که امکان نداشت باهاش تو یه موقعیت مشترک قرار بگیری ولی اون لبخند رو لبات نیاره.حتی از پادردش هم که تعریف می کرد یه کاری می کرد بخندی.بنده خدا در حدو توان خودش و شایدم بیشتر دل می سوزوند واسه اون محیطی که توش زندگی می کرد در یک کلام دغدغه داشت.اونم نه فقط واسه زندگی خودش!

دو روز پیش به خاطر تب و دل دردی که داشته به دکتر مراجعه می کنه با وجودی که علائم کبودی هم داشته ولی دکتر تشخیصی نمی ده و می فرستش خونه وقتی می بینه درد داره همچنان اذیتش می کنه می ره یه دکتر دیگه و واسش عکس و نوار قلب می نویسه.عکسی را که انداختن اصلا پزشک معالجش نگاه نمی کنه و می گه حاجی سالمی پاشو برو.تا اینکه دیشب می ره پیش یه متخصص به محض اینکه عکسش را در میاره شروع می کنه به خندیدن که آقا این چه عکسیه؟همش سفیده و چیزی را نشان نمی ده.برو دوباره عکس بیانداز.الحمدلله رادیولوژی هم که به راحتی نمی شه نوبت گرفت و واسه ساعت 6 بعد از ظهر امروز بهش وقت دادن.یعنی دوازده ساعت بعد از مرگش!

نمی دونم چرا متوجه نیستند آدمایی که دارن تو مشاغل مختلف کار می کنند.ممکنه یک روز یه بلایی هم سر ما بیاد چرا کار مردم را درست انجام ندیم؟چرا تنبلی؟چرا تشخیص اشتباه؟مگه مردم جونشون را از سر راه میارن با این همه پول ویزیت و هزینه درمان یک کم وجدان کاری بد چیزی نیست!

پیش خودم فکر می کردم کاش یه آدم بیکار پیدا می شد و می رفت دنبال شکایت حداقل این عکس سفید رادیولوژی را دارن که پی گیری کنند.شاید یه تکونی ایجاد کنه واسه اینکه نظارت ایجاد کنند.نمی دونم تا کی باید مردم به امید پیدا کردن سلامتی به این نظام پزشکی شرحه شرحه با این قیمت ها ی گزاف مراجعه کنند غافل از اینکه اونا اصلا براشون مهم نیست که تو مریضی و باید درمان بشی.بهت مثل یک کالای تجاری نگاه می کنند.کالایی که اگرم معیوب بشه و بشکنه مهم نیست می اندازنش دور!!وقتی میری مطب یه دکتر انگار رفتی تو یه بوتیک تا پول را ندی لباسی را که پسندیدی دستت نمی دن.اینجا هم همین طوره تا پول ویزیت را ندی سکرتر دکتر حتی نگاهت هم نمی کنه.خدا به دادمون برسه که هرجا دست میذاری مجبوری از درد ناله کنی!!

-----

یک یادگاری از این حاجی مهربون:آقا کوچیکی کن تا بزرگی کنی!!!

خدایش بیامرزد!

نوشته شده توسط ستاره در 10:8 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1387/08/13
زنانه زدايي" تا "زن زدايي"
آسيه اميني - یکشنبه 12 آبان 1387 [2008.11.02]

asiehamini.jpg

حذف آگاهانه زنان از عرصه هاي عمومي جامعه، به بومي گزيني جنسيتي، سهميه بندي جنسيتي، ممانعت از ورود زنان به ‏استاديومهاي ورزشي و... محدود نمي شود. بلکه بخش عمده اي از اين حذف آگاهانه، چون جنبه خبري پيدا نمي کند و به ‏عبارتي پشت پرده خبري رسانه ها محسوب مي شود، اثرات زن زدايي آن نيز از ديده ها پنهان مي ماند. ‏

چندي پيش با دوست فيلمسازي صحبت مي کردم. او در مورد يک موضوع اجتماعي فيلمي ساخته بود و در آن با خانمي در ‏يکي از حوزه هاي تخصصي مربوط به فيلم مصاحبه کرده بود. اما با نگراني مي گفت ممکن است از اين مصاحبه استفاده ‏نکنم چون قطعا در تلويزيون پذيرفته نمي شود. علتش را پرسيدم. گفت مانتوي اين خانم – که اتفاقا مقنعه بلند و کاملا رو ‏گرفته اي هم به سر داشت- به اندازه کافي گشاد نيست! و ماهم نتوانستيم به او بگوييم مانتو اش را عوض کند چون واقعا ‏حجابش نقصي نداشت و فقط ممکن است با معيارهاي سخت گيرانه تلويزيون جور در نيايد!‏

به تصوير زن نگاه کردم. جدا مشکلي نداشت جز اينکه بدنش بطور طبيعي به قول آن فرمانده محترم انتظامي، تبرجي قابل ‏مشاهده داشت! گفتم آيا علت همين است؟ گفتند بله! گفتم چه کند؟ بي سر و سينه کند خودش را براي اينکه با معيارهاي ‏مرسوم دستور شده جور باشد؟! ‏

‎پيشتر‎

سال 77 در روزنامه زن مشغول به کار بودم. فارغ از محدوديتهايي که اين روزنامه و بسياري از روزنامه هاي ديگر از ‏نظر سياسي داشتند و ناگزير به حرکت در چارچوبهاي مشخص و نامشخص بودند، روزنامه نگاراني که در اين روزنامه، ‏زن، کار مي کردند، مشکل بزرگي داشتند که هر روز گريبانگيرشان بود. روزنامه اي که عنوان " زن" را بر پيشاني خود ‏يدک مي کشيد، بقاعده بايد عکسها و تصاوير زيادي با موضوع زن منتشر مي کرد و پيدا کردن اين عکسها و تصاوير براي ‏ما عذابي عظيم بود. ‏

يادم است که براي داشتن عکسهايي از ورزشکاران زن در حين بازي، با دو عکاس زن روزنامه به باشگاه حجاب مي ‏رفتيم. از دختران واليباليست و بسکتباليست مي خواستيم که با بلوز آستين بلند به سمت تور بپرند تا عکاسها همه هنرشان را ‏به کار ببرند که با لنز تله از تور و دست و توپ در يک لحظه و در يک کادر عکس بگيرند. يا براي فوتبال زنان مجبور ‏شديم چند همکار روزنامه را با مانتوهاي بلند، به کوچه ببريم و از آنها بخواهيم با يک توپ، ژست بازي بگيرند. فوتبال با ‏مانتوي بلند و شلوار بلند! و تازه ماجرا به اينجا ختم نمي شد.‏

‏ ورزشکاراني که به سمت تور پريده و دستشان را به سمت تور دراز کرده بودند بايد در فوتوشاپ حجابشان کامل مي شد. ‏آستينها را در فوتو شاپ پايين مي کشيديم و با انواع حيله ها سعي در پوشاندن هر سطح غير صافي در بدن زنها داشتيم. ‏اينکه در توصيف اين وضعيت فعل گذشته به کار مي برم به اين معني نيست که الان وضعيت بهتري در مطبوعات ‏حکمفرماست. نه! اصلا اين طور نيست که اتفاقا بيماري زن زدايي و زنانه زدايي، امروز بيشتر از هر زماني بر مطبوعات ‏ما و بر ساير فضاهاي عمومي مان حاکم است. نه فقط مطبوعات که انواع تصاوير و عکسها و حتا نقاشي هايي که بنوعي ‏تصويري از زن بدون حجاب دستور شده را در نمايشگاه ها و گالري ها به نمايش بگذارند، حذف يا سانسور مي شوند. ‏

تصاوير مخابره شده از سوي انواع آژانس هاي عکس و خبرگزاريها، پيش از انتشار در مطبوعات از فيلتر فوتوشاپ عبور ‏مي کنن تا مبادا تکه اي از ساق پاي بانويي يا گرهي از موي زني و برق صورت زني، مرد مسلماني را به گناه اندازد و ‏نمي دانم اين مردان دائم در گناهي !! که در همه جاي دنيا به جز کشور ما زندگي مي کنند چگونه هر صبح وشام از پس ‏شيطان نفس برمي آيند و زندگي در آن جوامع چگونه چنين آرام درجريان است؟ چگونه هر روز هزاران و بلکه ميليونها ‏زن و ذختر مورد تجاوز قرار نمي گيرند در حالي که نه موي سزشان پوشيده است نه دست و پايشان از مسير فوتوشاپهاي ‏جاندار و بي جان مي گذرد؟ چگونه همه به هم حمله ور نمي شوند در حالي که مجوز اين حمله از سوي زنان بي پوشش ‏لازم، پيش از آن صادر شده است؟

در ادبيات معاصر ما نيز وضع بهتر از اين نبوده و نيست. انواع اعضاي بدن زن، حتا در گفتار، تغيير شکل و بعد هم تغيير ‏هويت داده است. مثلا سالهاست که در ادبيات ما سينه به جاي پستان نشسته و بدين هم بسنده نشد و جاي آن را تخت سينه يا ‏قفسه سينه گرفته است! انگار که از آغاز مقصود همان سطح صافي در نظر بوده است که به قول فرمانده محترم نيروي ‏انتظامي تبرجي در کارش نيست. ‏

و اين تراته تکراري، آنقدر در گوشمان خوانده شد که کم کم پذيرفتيم راه هايمان جدا باشد، آسانسورهايمان جدا باشد، کلاس ‏هاي درسمان جدا باشد، دفترهاي کارمان جدا باشد، پارکهايمان جدا باشد و.... و امروز به اينجا برسيم که پذيرفته نشدن ‏دختران در دانشگاه هاي دور از خانه هايشان، امري پذيرفته شده به حساب آيد و محروميتي که در پشت اين قصه نهان است ‏از نظرها دور بماند. همانگونه که زن بي موي و بي روي و بي سر و سينه را پذيرفتيم، نبودش را کلا از عرصه هاي ‏عمومي جامعه نيز مي پذيريم. اولا زنانه زدايي شديم و حالا زن زدايي.‏

زنان را کلا از مسير فوفتوشاپ عبور مي دهيم تا مثل قالبهاي از پيش ساخته شده ريخته گري تصاويري يکدست، صاف و ‏در پرده از زن ديده شود. باقي نيز بماند در پس پرده. پرده دران در سيبل سنت شکني و بدعت، محکوم شده و هدف هزار ‏تير تهمت قرار گيرند و پرده پوشان ثنا گوي عفافي که تنها و تنها ظاهر زن را در پرده مي خواهد و باساير جواهر انسانيش ‏کاري نيست. ‏

به کجا مي رويم؟! آيا مي دانيم اين به پستو کشاندن زنان و محو کردن طبيعت بدن او از ذهن جامعه چه تصاوير مخربي در ‏ذهن ها مي نشاند که بارها بدتر از روبرو شدن با طبيعت تن آدمي است؟ آيا مي دانيم اين همه ديوار که بين دو جنسيت ‏کشيده ايم را در معرض طغيان چه سيلي قرار داده ايم؟ جدا از اينها اين شير بي يال و دم و اشکمي که از ما انتظار داريد ‏باشيم، هويت ما را مخدوش کرده است. ما با بدن خودمان هم غريبه شده ايم. نيازهايمان جايي در ر سانه ها ندارند. ‏مشکلاتمان راهي به سوي مطرح شدن نمي يابند. ما زني با هويت و طبيعت خودمان نيستيم. ما آن تنيم که شما مي خواهيد و ‏آن زنيم که شما مي طلبيد ! ‏

باري، قصه اين است که سهميه بندي و بومي گزيني و تبعيض جنسيتي، سري دراز دارد. سري که اول و اخر به ذهنيت ‏بيمار زنانه زدايي و پس از آن زن زدايي، برمي گردد. ذهنيت بيماري که در روبرو شدن با نيمي از جامعه، تنها تن او را ‏ملاک ارزيابي انساني قرار مي دهد و نه انديشه اش را. و فراموش مي کند که تن زن، همه زن نيست. اگر چه زن بي تن ‏نيز انساني کامل نيست. آقايان اجازه دهيد ما خودمان باشيم! با همين تن، زن باشيم. زنانه باشيم.‏

------

باز هم به نقل از سایت روز شاید همه متن را زدم به خاطر بند آخرش که به نظرم هم برای آقایان قابل توجه است هم خانم هایی که هویت خودشون را فراموش می کنند انسان بودن و اندیشیدن را فراموش می کنند.

نوشته شده توسط ستاره در 18:11 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1387/08/13
13آبان و یک خاطره
سال گذشته چنین روزی یک پنج نفری از بچه های انجمن را خواستند کمیته انضباطی اولین باری بود که تو دو سه سال گذشته که ما دانشجو بودیم کمیته انضباطی به خاطر فعالیت سیاسی دانشجو را می خواست و خلاصه برخورد جدی بود و اونم به قول ما فله ای.خلاصه دیگه همین حدودا بود که جلسه تموم شده بود و اومدیم بیرون جلسه خوبی هم نبود و خیلی باهامون تند برخورد شد.و از اول طوری برخورد کردند که معلوم بود می خوان موضع بگیرن و حکم بدن.ماها را به خاطر بیانیه ای که واسه مرگ زهرا بنی یعقوب داده بودیم خواستند.از جلسه که آمدیم بیرون دور هشتی بودیم با حس و حال گرفته ای که جلسه بهمون انتقال داده بود.که یکدفعه صدای یار دبستانی از جلوی دفتر مستقل ها بلند شد.بهونه ای شد واسه خودش که آروم نشینیم و بذاریم صدایی که همیشه واسه روز دانشجو اونم از دفتر انجمن بیرون میاد الان واسه ۱۳ آبان این غاصبا اونم واسه عوام فریبی دارن در بیارن.ریختیم وسط و اول دونفری بعد هم جمعیت بهمون اضافه شد و یار دبستانی خوندیم و ای ایران.بساط مستقل ها حسابی ریخت به هم و همه بچه ها دور هشتی جمع شده بودند.اونها هم که تریبون داشتند از برکت رو و حمایتی که رییس دانشگاه ازشون داشت رییسشون را فرستادند بالای تریبون و شروع کرد به داد و فریاد ولی دریغ از یک نگاه که بچه ها به سمتشون بکنند تا اینکه یکی از اونا که به کیسینجر هم معروف بود و قد کوتاهی داشت آمد و تند یک شومیز که ما روی در دفتر چسبونده بودیم را کند و اومد با قد کوتاهش فرار کنه که بچه ها باش درگیر شدن.این جور وقتا هم که اونا فقط دلشون می خواد باهاشون درگیر بشی و خلاصه جلوی بچه ها را گرفتیم و دیدیم اونا داد می زنن همچنان !بچه های ما رفتن گفتن آقا بیاید منظره کنیم الان همه بچه ها جمعند اونا جوابی ندادن یعنی توان مناظره را نداشتند.در کل کاری جز جو سازی و هوچی گری بلد نبودن.خلاصهچند نفر جمع شدن جلو دفترشون که دوباره یکی از بچه های اونا چاقو درآورد و قضیه یه جورایی بیخ پیدا کرد و ما ترجیح دادیم همون یار دبستانی خودمون را بخونیم و به اونا توجه نکینیم.

نمی تونم قضاوت خاصی داشته باشم راجع به اون روز .فقط می دونم خیلی حس بدی داشتیم وقتی صدای یار دبستانی را از دفتر اونا شنیدیم صدایی که قصد داشت به دروغ عده ای را جمع کنه.واسمون سخت بود این همه تلاش صادقانه بکنیم ولی وقتش هم که برسه همه چیز را از آن دیگری که به ناحق هم دیگری شده بود ببینیم.اولش گریه امون هم گرفته بود به خصوص یکی از پسرا که واقعا هم واسه انجمن زحمت می کشید و می کشه.فشار زیادی بهمون وارد شده بود و کاری که انجام دادیم صد در صد احساسی بود.

نمی دونم امروز ظهر دور هشتی چه خبره؟آیا دوباره یاردبستانی پخش می کنن؟و آیا کسی هست که دوباره درگیر اون احساس بشه؟

نوشته شده توسط ستاره در 11:48 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1387/08/12
حسن لاهوتی

پدر شوهر دو تا از دخترای هاشمی رفسنجانی،نماینده آقای خمینی در سپاه و نماینده مجلس اول و از دوستان بسیار صمیمی سید احمد خمینی به دلیل اینکه پسرش در زندان جمهوری اسلامی زندانی محسوب می شده یک روز در آبان سال 60 برای تحقیق در مورد پسرش اون را به زندان می برن بعد هم خانواده اش را صدا می زنند که بیاید جسد پدرتون را تحویل بگیرید ایشان یکدفعه حالش به هم خورده و فوت کرده.نا گفته نماند مراسم ترحیمی هم که خانواده اش براش برگزار می کنند آنچنان بی تشنج هم نبوده.دو سه روز بعد هم اطلاع می دن که پسر زندانیتون که چند روز قبل پاش شکسته بوده و بیمارستان رفته بوده خودش را از تخت بیمارستان انداخته و کشته.جالبه موقع تحویل جنازه می بینند جنازه ای در کار نیست و پسر بیچاره 10 روز قبل دفن شده بوده حالا فقط شانس آوردن به خاطر موقعیت خانودگی و پارتی ای که داشتند یه قبر بهشون نشان دادن و گفتن این متعلق به پسر شماست.جواب پزشکی قانونی خود آقای لاهوتی که میاد مشخص می شه که تو معدشون سم وجود داشته و می رفته که این شبهه را تبدیل به شایعه کنند که خودکشی بوده.ولی انگار قضیه تابلو بوده که آقای رفسنجانی صریحا توصیه می کنه به خاطر انقلاب سکوت کنید!!!!

این قضیه خیلی برام جای سواله از دیشب که شرح و مصاحبه های شهروند این هفته را خوندم حسابی ذهنم درگیر این قضیه شده که وقتی آقای لاهوتی را می برن آقای رفسنجانی یا سید احمد خمینی با لاجوردی تماس می گیرن و سفارش می کنند که این شخصیت محترمی است نذارید پاش به زندان کشیده بشه و آسیبی ببینه.و یا موقعی که پای پسرش می شکنه و خبرش به خانواده اش می رسه باز هم پیگیری از طرف این دوتا آدمی که نفوذ کمی هم نداشتند صورت می گیره  ولیکن نتیجه ای که در بر داشته مرگ هر دو بوده اونم مرگی که برخلاف مرگ لاجوردی که امروز نام شهید را براش به یدک کشیده یک مرگ کاملا گمنام و تنها!!

جالبه تو یک سال اول انقلاب چه اتفاقا که نیافتاده و چه دوستی هایی که فنا نشده و چه کینه ها که استوار نشده.و از همه جالبتر اگر واقعا رای آقای خمینی شخص اول مملکت بر مرگ آقای لاهوتی نبوده و رای رییس مجلس و بسیاری هم برخلاف این بوده.پس چه کسی و پشت کدام پرده خواهان چنین امری بوده؟و چنین قدرتی داشته؟آیا لاجوردی می توانسته خودسرانه دست به چنین عملی بزند؟و بر فرض که توضیحاتی که راجع به هر دو مرگ به خانواده متوفی داده اند درست به چه دلیل این خانواده به سکوت دعوت می شود؟

این سرگذشت یک خانواده با نفوذ ایرانیه که سال 60 را این چنین سپری کرده اند.خانواده ای که به راحتی می توانسته اند از طریق مجلس شخصی مثل لاجوردی را به راحتی بازخواست کنند.وای به حال خانواده هایی که از بیخ معاند بودند و بی کس آنها اون سالها را چی کشیدند؟اون پدر مادرایی که نه یک بچه شاید دو تا سه تا چهار تا اعدامی داشتند؟اونایی حتی یک قبر هم بهشون نشان ندادن که دلشون را به خاک خوش کنند؟؟؟

نوشته شده توسط ستاره در 13:38 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1387/08/12
یک اجازه رسمی!
بعضی چیزا هستند که تا خودت باهاشون مواجه نشی فقط میشنوی و گاهی هم ممکنه بگی وای چه کار بدی!ولی به محض اینکه تجربه اش می کنی واقعا برات تلخ میاد و اون موقع است که می فهمی داره بهت توهین می شه.امروز رفتم دنبال گذرنامه و پرسیدم که چه مدارکی نیاز هست یه لیست بلند بالا بهم دادن که یکی از مواردش هم اجازه رسمی از شوهر بود همون جا خندم گرفت که حالا یعنی چی این اجازه حضرت آقا رسمی باشه؟ گفتند یعنی باید محضری بشه!خندیدم یعنی خیلی ناخودآگاه لبخند اومد رو لبام ولی تلخ بود اینکه بالاخره یک زن مستقل اگر بخواد اقدام برای اخذ ویزا بکنه باید اجازه همسر داشته باشه.مسخره است.

این موضوع را آمدم واسه دو تا از دوستام تعریف کردم اولی که گفت خوب بد که نیست این قضیه واسه هماهنگیه.گفتم اولا واسه هماهنگی اگر باشه چرا چنین شرطی واسه آقایون نیست که اجازه رسمی از خانومشون بگیرن؟در ثانی مطمئن باش زندگی که بر پایه دوستی باشه این هماهنگی ناخودآگاه صورت می گیره اونم بین هردوشون نه فقط از طرف یکی!

دومین دوستم که واکنش جالبتری داشت خیلی فیلسوفانه نگاهم کرد و گفت:ببین تو این دنیا هر چیزی یه صاحبی داره و باید برای گذران امورش مطابق میل صاحبش رفتار کنه صاحب زن هم شوهرشه !!!!!!!!!!!!! کله ام سوت کشید از این چرت و پرتا گفتم تو مطمئنی که یک زنی؟ خودت را چرا اینقدر پایین می بینی؟

البته بگم ها همین آدم سرش هم که می شه حسابی من منش سر جاشه که سر همون صاحب سوار بشه که اینجا برو اونجا نرو من این  را می خوام یا اون را نمی خوام و اگه اون بیچاره جوابش را نده دیگه حسابش با کلام الکاتبینه!نه به این شوری شورش نه به این بی نمکی!

خلاصه این می شه وضعیت ما که مطمئنم هرچی هم داد بزنیم که خانم های محترم حقتون داره ضایع می شه یا مثلا فلان جا داره بهتون توهین می شه یه واکنشی نشون بدید.یا نمی شنون یا فکر می کنن داریم بی خودی می گیم و یا فکر می کنند بیش از این حقی ندارن که بهش برسن!!

نوشته شده توسط ستاره در 13:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1387/08/08
فیلتر شد!!
http://www.pngn-101.blogspot.com/ 

پنگوئن یه وبلاگ جوان که می نوشت روان و صمیمی و از امروز غافل نبود فیلتر شد!!!

وقتی نماینده مجلس بی هیچ خجالتی اینترنت را به سگ هاری تشبیه می کنه باید انتظار این سانسور ها را داشت.

نوشته شده توسط ستاره در 19:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1387/08/08

چه خوبه وقتی غرق شدی بین این دیوارها و هر روز دارن بهت نزدیک تر می شن و دنبال یه راهی و روزنه، تلفنت زنگ بزنه ویه آشنا بخواد ببیندت!وای که چه انرژی زا می تونه باشه آشنایی که هرچند تعداد خاطرات مشترک اش زیاد نبوده ولی خودش یاد آور خیلی چیزای خوب و قشنگیه که زمان مجبور کرده ترکشون کنی!و امروز خوب بود چون اینجا کنار همین دیوارها دلم، ذهنم ،روحم رفت اونجایی که خیلی دلم براش تنگ شده رفت دور یه هشتی که فکر نکنم دیگه با اون دغدغه هاش تکرار بشه!!

--------

این روزا دنبال یه راهم واسه پر کردن خیلی از خلا هایی که به خاطر تغییر فضا و مکان برام ایجاد شده و این کنکاش که یه جورایی بیهوده رخ می نماید داره برام تبدیل می شه به یک وسواس یا شایدم افسردگی.من و اون همه انرژی و تب و تاب و دغدغه امروز هیچم هیچ و این عذابم می ده!

نوشته شده توسط ستاره در 18:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1387/08/06

باران کوچه ها را خیس کرده،داره از سقف های سوراخ دار چیکه می کنه،صداش رو کانال کولر یه سمفونی شده،رنگ دیوارها عوض شده،هرکی را می بینی که از زیرش رد شده یه ردی از طراوت با خودش حمل می کنه امروز اینجا زیباست!پاییزه و از دل آسمون ریزه ریزه بارون می ریزه.بوی خاک بلند شده،کفش گلی می شه،لباس خیس مس شه،شایدم سرما بخوری،ولی زیر بارون می شه خندید می شه دستا را باز کرد می شه به آرزو فکرد ،می شه حس سبکی کرد.می شه دوید اونم با یه همراه!!!می شه محکم بپری تو یه چاله پر از آب و لباست را کثیف کنی،خلاصه می شه یه جور دیگه بود.یه جوری که تو روزای خشک و آفتابی نیستی!

هوای شهرمون جون می ده واسه نفس کشیدن.قهر آسمون اینجا بالاخره تموم شده ابرا دلشون واسه این همه مایی که زیر سنگینی این غبارا روز را شب می کنیم سوخته قطره های پاکشون را نثارمون می کنند!!خدایا شکرت که این قطره ها را برامون فرستادی.مدتی هست که منتظر بودیم اینجا زمین خشک شده دریا چه ها بی آبند جویبارها نمی خروشندو رمقی برای مو های انگور برای بار دادن نمانده بود.رحمتی کن تا انگورهایی که قراره به بار بشینند دیگه مثل امسال تشنه نباشن!پر آب باشن و با طراوت.آب تو باغا راه بیافته و دعوای آب کشاورزا دوباره رونق بگیره!!!

باران زیباست و امروز داره می باره پس امروز زیباست!

نوشته شده توسط ستاره در 8:48 | | لینک به این مطلب
" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44">