شبهای محرم و برنامه های پشت سر هم تلویزیون و هیات های مختلف در سطح شهر.
پر مایه ترین برنامه ها سخنرانی هایی است که اونم بسته به سخنرانش و مستمعینش طبقه بندی می شه و پر طرفدارترین برنامه ها مداحی هایی است با شعر های صد من یک غاز شعر هایی که همش از درد و داد و ناله و مظلومیت ویتیمی و... غیره می گه اونم نه با یک قافیه و آهنگ دلنشین با فریادی که هرچه بلند تر باشه مقبول تر به حساب می آید.فریاد مداحی که مدام 5 دقیقه پشت سر هم برای نشان دادن اخلاصش تکرار می کنه حسین حسین حسین حسین حسین.
این نوا ها از آدم هایی که حضورشون رشد تصاعدی داره و مثل قارچ همه جا سبز می شن همه جا پیش همه تو تاکسی ها ،زنگ موبایل ها،تو پیاده روها،برنامه ها یتلویزیون و رادیو که روشاخشونه داره پخش می شه و کلی محبوبیت کسب کرده.نواهایی که مفهومی ندارند و عاری از معنویت و واقعیت تاریخی اند.
از شهید مطهری صوتی را تلویزیون پخش می کرد درباره فلسطین و قسمت عمده آن مربوط به عاشورا می شد و نقد این مداحی ها با این بیان و ابیات و که فقط از درد و ناله کربلا حرف می زنه نه از شهامت و آزادگی و عدالتی که امام حسین در پی اش بود و علنا بیان می کنه که امام حسین تاکید داره که از این طور نالیدن متنفره و این شیوه حسینی نیست!!!!!!.این قضیه باید مال اوایل انقلاب باشه حالا که بعد از سی سال اوضاع بحرانی تر هم شده عزاداری ها غالبا به این مداحی ها و سینه زنی خلاصه شده و پخش نذری و السلام.
اگر جز این بود مطمئنا بازتابش را در جامعه می دیدیم.مگر می شه مفهوم آزادگی را بفهمی و آزاده نباشی؟
------
دیروز مصاحبه یک مداح اگر اشتباه نکنم کویتی به نام آقای قطری را تلویزیون پخش می کرد مداحی که عربی و فارسی را باهم در مداحی استفاده می کرد و در حین خواندن کاملا مشخص سعی برحفظ آهنگ کلام داشت و از طرفی شعر هایی که می خواند کاملا آهنگین و خیلی بیشتر از شعر های مداحای خودمون با مفهوم بود.از طرفی clip هایی که از وی پخش شد کاملا مشخص بود که روشون یک کاری صورت گرفته نه همین طور میدانی و علی اللهی .
کاری به این که هر شخصیتی که میاد پشت تلویزیون ندارم فقط می خواستم بگم با این همه ادعامون لااقل تو این زمینه که کلی مخاطب هم وجود داره هیچ کار حرفه ای وحتی نیمه حرفه ای اساسی صورت نگرفته.دیگه اوج تلاش ایجاد تنوعی بوده که در پخش ها صورت گرفته همراه با موسیقی ولی همچنان محتوا همان و بی نشانی از هنر همان.
هنر که می گم منظورم اثری است که به دل بنشینه و ماندگار بشه.مثلا وقتی می رن آدما رامی شنویم نا خوداگاه دچار هیجان می شیم و اکثرا یاد زلزله بم می افتیم،یا نمی دونم اثری مثل مرغ سحر هم موندگاره هم با مفهومه هم اصیل.ولی این مخلوط موسیقی و مداحی که هیچ کدام از هیچ اصول پیروی نمی کند راه به ناکجا آباد می برد.
------
مداحی شغلی نان آور شده که به سبب آن عده ای بی هیچ زحمتی از آن روزگار می گذرانند.شغلی که در این روز و روزگار به کمی رو نیاز دارد برای موفقیت.همین و بس.و از طرفی تبدیل به عرفی شده برای حضور در تمامی مراسم ها.از مراسم عزا و عروسی گرفته تا شیلون ها و حاجی خوران.همه جا این پرده گسترانیده.و مبالغی که با هر برنامه ای نصیب خواننده می شود که بی حضور سیستم ها ی صوتی امروز کلاهش پس معرکه است هنگفت و غیر قابل باور.
آخه این همه تهاجم برای چیه؟
وقتی خودت به خاطر این خصلت لعنتی زن بودنت واسه خاطر خواسته های یکی می گذری و خودت را با این جمله آروم می کنی که یه جایی یه روزی اونم جوابی بهت می ده ولی سرش که می شه می گه می خواس اون روز ....
یا وقتی به خاطر خصلت لعنتی زن بودنت مجبوری مطیع باشی و مجبوری اون طور که می خوان رفتار کنی و وقتی می بینی می تونی از همه این اجبارها رها بشی ولی بازم به دلیل این خصلت لعنتی زن بودنه که یه عالمه باید و نباید جلوت میاره.
وقتی می خوای علنا روی پای خودت بایستی و خودت را بسازی بازم به خاطر این خصلت لعنتی برات چیزی می سازن که تو پشت یکی دیگه باشی زیر سایه یکی دیگه.
از همه سایه ها بدم می آید.منم آدمم.شمایی که ادعا دارید سایه مردونه اتون را نمی خوام.منم سایه دارم از جلوی آفتاب برید کنار تا سایه ام را ببینید.منم حرف دارم صداتون را بیارید پایین تا حرف من را بشنوید.منم نیاز دارم کمی تامل کنید تا بینید.این قدر خودخواه دنیا را مردونه با توقعات مردونه خلاصه نکنید.
-------
این روزا همش تو جنگم همه جا تو محیط کار،خونه ،دانشگاه همه جا سنگینی این خودخواهی عظیم اذیتم می کنه،عذابم می ده نه درک می کنم نه درک می شم.البته این تنها قضیه من نیست ..
------
هر روز هر کدوم یه بهانه میارن اگه یه چیزی بگی راحت تو چشات نگاه می کنن و می گن نه نمی شه و فراموش می کنند روزی را که واسه اینکه چشمت به چشمشون نیافته به زمین چشم دوختی و گفتی نه واسه اینکه ناراحت نشن. ولی به هر ترتیبی خواهش و اصرار و فریاد و تهدید و هر کدوم یه جور به خواسته اشون رسیدن و امروز به وقیح ترین شکل ممکن می گن نه،و حتی فکر نمی کنن باید جبران خیلی چیزا را بکنن.یا فکر نمی کنن تو لیاقت خیلی چیزا را داری.
مهم نیست یه روزی منم وقتم مثل طلا بود و وقتی لب تر کردن گوش وایسادم و با لبخند دلی را نشکستم ولی امروز که اونا وقت ندارن وعده سر خرمن میدن یا خیلی راحت می گن من نمی تونم!صبر کن تا بهار!!!!!!
می دونم این حکایت یک سایه یا دو سایه نیست حکایت همه سایه هاست که لااقل من تجربه اشون کردم حتی تو محیط کار!!!!!!
و اگه یه روز قرار بشه نقش سایه تو هم رو زمین دوام بگیره اون روزه که خیلی از اون هنجارا را که بهت نشون دادن،خیلی از اون حدیث ها را که متعلق به تو بوده رها کردی و کلی تنش را پشت سر گذاشتی و شایدم خیلی ها را که بهشون احساس داشتی رها کردی.
خرداد: فرزاد كمانگر، معلم كردستاني كه ماهست در زندان به سر ميبرد و در انتظار اعدام شب و روز را ميگذراند، در نامهاي به محسني اژهاي، وزير اصلاعات اتهام «محاربه» خود را رد كرد.
متن كامل اين نامه به شرح زير است:
« ماههاست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند . زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون “بره ای سر براه ” ، ماههاست بندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ . دیوارهایی که قرار بود فاصله ای باشد بین من ومردمم که دوستشان دارم ، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تا ابدیت ، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنها ومثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی میدیدند و زندان بین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود.
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد ، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، اما من با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به د نیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها و آزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی “محاربم ” خواندند ، می پنداشتند به جنگ “خدا”یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با “عشق به همنوعانم” تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی” عشق ومهری” که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد “حامد ” دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ “کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود ” وخود را حلق آویزکرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های “زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابری” معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را به همراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.
بگذارید قلبم در سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برارم :
“من ده مه وی ببمه باییه
خوشه ویستی مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنیاییه “
معنی شعر: می خواهم نسیمی شوم و”پیام عشق به انسانها” را به همه جای این زمین پهناور ببرم.
فرزاد کمانگر
فعالان حقوق بشر در ایران
بند بیماران عفونی ، زندان رجایی شهر کرج
مورخ 8/10/87
تاریخ نگارش؛ 2/10/87 بند امنیتی ۲۰۹ اوین»
تا به امروز فعالان حقوق بشر در ايران تلاش داشتهاند تا از اعدام فرزاد كمانگر جلوگيري كنند اما در لغو حكم وي ناموفق بودهاند. كمپين بينالمللي حقوق بشر در ايران نيز چندي پيش خبر داد كه فرزاد كمانگر به اعدام بسيار نزيدك شده است.
دیروز تازه تولدشون را جشن گرفته بودند و همراه بر و بچه هاشون رفته بودن دیدن رفسنجانی.چه کادوی تولد خوبی.
حسابی دارن فضا را انتخاباتی می کنند.اون از بگیر ببند ها اینم از روزنامه ها.
--------
بهم خبر رسید که ۶ نفر از بچه های انجمن بوعلی را خواستند کمیته انضباطی اونم واسه ۱۶ آذر
کشتار غزه تاسف بار و محکوم کننده است.راجع به این فاجعه هم چیزی نمی شه گفت و کاری نمی شه کرد گفتم یک کوچولو بنویسم که فقط یک اعلان ناراحتی باشه همین و می دونم که دردی هم دوا نمی شه نه از اونایی که هر لحظه منتظرند بمبی روی سرشون فرود بیاد که یا خودشون یا یکی از نزدیکاشون را از دست بدن اونم با دستور یه آدم دیگه که نژاد و مذهب و فکرش با اینا فرق می کنه.نه فرقی به حال اون کسی می کنه که می خواد دستور پرتاب یک بمب را صادر کنه رو سر آدمایی که از نظرش به مرگ محکوم شدن.نه فرقی به حال آدمایی می کنه دم از حقوق بشر می زنن و با این نسل کشی ها مبارزه می کند توان ایستادگی در برابر این حرکات را ندارن و نه فرقی به حال کسایی می کنه که یه جورایی فله ای آدم کشتن براشون ننگ محسوب نمی شه و تو کارنامه اشون از اون با افتخار یاد می کنند و سرش هم که می شه خودشون را مدافع آزادی وامنیت هر حقی می دانند.می کن آسمون همه جای دنیا یه رنگه راسته ولی آسمون غزه قرمز شده اونم با خون مردمی که بی گناهند.
خانوم یک رمان بلند از مسعود بهنود که تازگی ها از «آقا داداش» هدیه گرفتم و به خصوص چون پنج شنبه ها مثلا از صبح تا بعد از ظهر کلاس دارم ولی جناب استاد شاید دو ساعت مفید هم در کلاس نیست و بقیه اش را به استراحت و آنتراک یا به قول خودش break می گذرونیم مشغول خوندن این کتاب شدم اونم تو دانشگاه اولین بار که خوندمش کلی باهاش حال کردم و شد از اون رمان هایی که یک محوریت زنانه دارن و یه جورایی تو تاریخ سیر می کنند.خلاصه واسم کلی جالب بود که یک نویسنده مرد می تونه چنین شرایطی را به این وضوح به تصویر بکشه اونم شرایطی که از نظر زمانی هم با ما فاصله زیادی داره.درسته که بهنود مطالعات تاریخی زیادی داره ولی به قول معروف اینکه از اندرونی به این خوبی بنویسه عالی بود و ما را حسابی به خودش مشغول کرد.اندرونی شرح داده شده اندرونی خاندان مظفرالدین شاه مرحوم بود و مسایل مربوطه ادامه پیدا کرد تا پادشاهی احمد شاه و اخراج پدرش از ایران همچنان روند پیش روی یک خانواده سلطنتی فراری را به تصویر می کشید اونم از زبان شخص اول داستان دختری به نام خانوم که وقتی به کودکیش برخورد میکنی انتظار داری در بزرگی واسه خودش یک کسی بشه که حرفی برای گفتن به خصوص به خاطر اون آب و تاب اول داستان داره در حالی که خانوم صرفا نقش یک راوی در مسایل تاریخی به عهده داره هیچ نگاه و اندیشه ای ازش به ثبت نمی رسه نه نقدی نه نظری و نه حتی تاییدی یک راوی صرف.خلاصه کلا ذهن نویسنده فضا را عوض می کنه و سعی می کنه به طور خیلی ناقص اوضاع جهانی را به تصویر بکشه و برا به تصویر کشیدن این اوضاع تا آخر داستان حسابی فیلم هندی بازی در میاره تا جایی که انگار مجبوره به زور داستان را به وقایع روز جهان هم بچسبونه و از اتفاقات 11 سپتامبر بگه.خلاصه داستانی که ابتداش تاثیر گذار بود و به صراحت می تونم بگم یک زندگی را به تصویر کشیده بود در انتها به کلیشه ای تبدیل شد از وقتی براش گذاشتم یه جورایی ....
بگذریم که آخرش حالمان را گرفت و ذهنیت من را کاملا عوض کرد و دقیقا به این نتیجه رسیدم که هر کسی را بهر کاری ساختند.
ناگفته نماند که عکس روی جلدش حسابی آدم را فریب می ده و یه جرایی انگیزه می ده تا لای کتابش را باز کنه!!طراحی جلدش فوق العاده است.
-----------
-مدتهاست دلم می خواد مطلب جدید بنویسم ولی به خاطر شرایطی خاصی که پیش اومد نتونستم بالاخره امروز بهونه اش را پیدا کردم.
- تجربه بهم ثابت کرده هرچی بیشتر سعی کنی برا به روز کردن وبلاگ مطلب بیشتری به ذهنت می رسه ولی هرچی فاصله داشته باشی چیزی به ذهنت نمی رسه که بنویسی.منم الان به این درد مبتلا شدم.

