بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
نمی تونم بگم خوب گذشت یا بد ولی می دونم اتفاقایی افتاد که همشون به خواست من نبود و در کنترل من نبود.یکیش تمام شدن درسم تو بوعلی.
اتفاق خاص دیگه زندگیم هم این بود که عقد کردم و بقیه سال درگیر این موضوع بودم کلا.
مدتی سر کار رفتم تجربه بدی نبود.ولی کوتاه بود.خیلی اتفاقای دیگه....
سال آینده را سرشار از سلامتی آرزو می کنم که هر چی می گذره به این نعمت خدادادی بیشتر پی می برم.و این که قدر عزیز ترین کسای زندگیم را بدونم پدر و مادرم.که تجربه های جدیدم بهم ثابت کردن هیچ آدمی نمی تونه مثل پدر و مادر بی منت عشق بورزه و از همه چیزش بگذره واسه اونکه دوسش داره.
و این که قدر لحظه های باهم بودن را بدونیم و نذاریم لحظه ها نابمون بی خاطره بگذره.
یادمه سال ۸۴ تازه دو هفته ای بود که شروع به فعالیت کرده بودم.پسرا همه مشغول برنامه مصدق بودن قرار بود هدی صابر و پرویز ورجاوند بیان همدان از دخترا من و ندا بودیم و دوتا دختر دیگه که سابقه کاریشون از ما بیشتر بود به ما گفتن بیاین نشریه در بیارین درباره ۸ مارس ما هم که ورودی بودیم و بی اعتماد به نفس و اصلا سررشته ای تو کار نشریه نداشتیم با پر رویی و امید به همکاری اون دخترای باسابقه پذیرفتیم اولین جلسه نشریه را که برگزار کردیم من و ندا در یک حرکت تکنیکی دور خوردیم و موندیم تنها برا همه کارای نشریه و بدون کامپیوتر. دست به دامن کامپیوتر های قراضه خوابگاه شدیم و دو سه تا از دخترای خوابگاه هم که باهاشون دوست شدیم خداییش کمکمون کردن والا سیستم خوابگاه که راه نمی داد.دو شب نخوابیدیم و تایپ و همه کار ها را کردیم ولی ورد خوابگاه فونت مناسب نداشت و ما به زحمت یک فونت پیدا کردیم.نا گفته نماند به دلیل اینکه اون زمان از پدیده ای به اسم پی دی اف هم خبر نداشتیم و تازه اگر هم داشتیم به استعداد کامپیوترمون قد نمی داد ریختن صفحاتمون به روی سی دی همانا و تغییر فونت ها و صفحه بندی زمانی که رفت برای چاپ همان.که دوباره مجبور شدیم اونجا یک سری مرتبشون کنیم.خلاصه با کلی افتخار و خوشحالی که اولین نشریه امون را درآوردیم اون هم با این مشقت رفتیم دانشگاه.یادمه هدی صابر آمده بود و قرار بود ساعت ۱۲ تو سالن اجتماعات برنامه باشه که در سالن را ساعت مقرر باز نکردن و باعث شد ساعت ۱۲ تا ۲بچه ها دور هشتی به اعتراض این عملکرد غیر قانونی دانشگاه تجمع کردند.همین حوالی بود که برای اولین بار اسم آدمی به نام امام قلی به گوشم خورد آدمی یه لا قبا که یک دفعه آمد وسط معرکه و شروع کرد به داد و فریاد که شما اگه به آزادی بیان معتقدید بذارید من حرف بزنم و بعد از اینکه تریبون گرفت شروع کرد به فحاشی و از اینکه ورجاوند به دعوت ما جواب نداده بود و نیامده بود سو استفاده کرد و هر چی می خواست می گفت که نمی دونم این آدم کرواتی ترسو...خلا صه یکی از بچه ها رفت گفت آقا این حرفا چیه که یه هو فریاد امام قلی بلند شد که چرا می زنی ؟آقا نزن.شوی مسخره ای بود هوی همه جمعیت را به همراه داشت و از بین جمع خارج شد(همون امام قل یای که سال بعدش با بسته شدن دفتر انجمن لبخند به ل بدر دفتر انجمن اسلامی مستق تازه تاسی را با زمی کرد).خلاصه دانشگاه پذیرفت برنامه ساعت سه برگزار بشه .از ساعت ۲ تا ۳ که زمان داشتیم تا به سالن اجتماعات بریم نشستیم تو دفتر انجمن (یادش بخیر که الان دیگه بچه ها چنین سرپناهی ندارن !!!)با آقای صابر جلسه خصوصی داشتیم که دیدم دبیر اون موقع انجمن آقای پهلوانی من را از لای در صدا زد رفتم بیرون و شروع کرد سر من فریاد کشیدن که خانم این چه نشریه ای است؟شما باکس مدیر مسولیتون را کجا گذاشتید؟(راستش تازه یادم افتاد که راست می گه باید یه جایی این چیزا معرفی می شد)دیگه کار از کار گذشته بود.روز بعدش هم مورد یک انتقاد شدید قرار گرفتیم تو سالن سینماکه یک کار جدید و عالی شد یک بحث آزاد که عالی هم بر گزار شد یکی از آقایون که اندکی هم جبهه تهاجمی خودش را سعی می کرد نسبت به خانم ها تو دانشگاه حفظ کنه فکر کنم روح الله محدی نام داشت شروع کرد به نقد اینکه خانم ها هیچ کاری نمی تونن بکنن ببینی همین شماره نشریه ای را که در آوردن چقدر افتضاحه یک فونت نتونستن استفاده کنن!درسته که یک جواب دندان شکن از مجری برنامه زهرا توحیدی (که متاسفانه جزو دانشجوها یستاره دار شده )دریافت کرد ولی برای من حسابی خاطره شده.
اون سال نیره توکلی را هم دعوت کردیم به مناسبت ۸ مارس که بچه ها ی ملایر هم آمدن همدان واقعا چقدر کار کردیم!!!!
------
این روزا تو این خفقان دیدن کروبی پشت درهای بسته دانشگاه بوعلی و استقبال بچه ها جلوی سر در دانشگاه خودش کلی حرکت بوده و کلی حرف داشته.خوشحالم که بچه ها با وجود حکم های ناجوانمردانه ای که خوردن و سرکوبهایی که هر روز شاهدش هستن هنوزم پایدارند براشون هشتی و سالن اجتماعات و دفتر انجمن و سر در دانشگاه فرقی نداره همه جا حرفشون را می زنن.
پاینده ایران
هرچی که هست انتخاب مکان برای این چهارشنبه سوری تو هر سه مورد اخیر قابل توجه است.اولی بنیاد شهید انقلاب اسلامی است که همواره تو این سالا سعی داشته حق شهدا و جانبازا را نذاره پایمال بشن و از طرفی تلاش کنه برای ایجاد جامعه ای آزمانی مطابق آرمان شهدا پاک و با اخلاق و خدایی و...بعد مجلس و بعد هم دانشگاه و تو هر سه تای این مکان ها آتش روشن شد و خاموش و بعد انگار نه انگار نه رسیدگی ای نه پاسخی نه تحقیقی نه تفحصی!!فقط شاید بعد از آتیش بوی گوشت کباب شده مدتی تو فضا بوده که عده ای را به سوال وا داشته والا هیچ!
روانشناسا معتقدند خودسوزی دردناکترین انتخاب مرگ است و آدما تا کارد به استخوان نرسه این کار را نمی کنن.توی یک دانشگاه یک دانشجو یک جوان چرا باید کارد به استخوانش برسه؟چرا باید این همه نا امید بشه از زندگی؟مقابل ساختمان مجلش چرا؟آدمی که ادعای جنگ و جبهه داشته جانباز بوده چرا خودش را میهمان آتیش می کنه؟می تونست تو حیاط خونش این کار را بکنه چرا جلو ساختمانی که بهش می گن خانه ملت؟چی شنید چی دید چی گفت که پس از خروج از مجلس شعله ور شد؟چرا بعد از مرگش فقط بسنده کردند به این که این آدم معتاد بود و بویی از جبهه و جنگ نبرده بود.مگه معتادا آدم نیستند؟اگه خودسوزی کردند اونم مقابل مجلس باید راحت از کنارش رد شد؟بنیاد شهید چی اونجا که به رافت و دست گیری معروفه اونجا چرا باید آتشدان یک انسان بشه تا خودش را جزغاله کنه؟
همش سوال بی جواب!!
قبلا خودسوزی را از دخترای عشیره ها و قسمت های غرب کشور طرفای ایلام شنیده بودیم.اونایی که مجبور می شن به زور شوهر کنن و خودشون را از یک حجله ناجوانمردانه خلاص می کنن.ولی اینا همه مردن و کسی نمی خواسته به زور شوهرشون بده قرار نبوده به زور به حجله برن اینا چرا ؟اینا خودشون مکانشون را انتخاب کردند.و چه دردی را تحمل کردند که اصلا تصمیم به این کار گرفته اند !!و دردناکتر از همه بازمانده ای است که می دونه چرا عزیزش شعله کشیده ولی فریادش به گوش آنها که باید نرفته!!
یه جورایی مجتهد شبستری را تبدیل به ماجرای آغاجری سال ۸۲ کردند.عملی که صرفا جهت انحصار دین و بستن فضا صورت گرفت.
یه جایی به روضه بود و آقایی که سر منبر بود تا تونست توپید به کت و شلواری هایی که می شینند و از دین می گن.ایشان معتقد بودند این جور آدما چیزی از دین سرشون نمی شه.درس حوزه نخوندند.دین را باید از آدمایی که ملبس اند آموخت و لا غیر.چیزی که به ذهنم رسید فقط این بود که شنیدن حرف دیگران و پاسخ دادن به آنها برای عده ای از حوزویان ثقیل است و یکباره خودشون را راحت می کنند و یک خط بطلان رو چیزای دیگه می کشن که راحت تک تاز میدان باشند.
فقط می دونم دین یک وسیله ای است برای متعالی زندگی کردن آدما نه یک ملعبه.آموزش و ترویج دین هم به لباس کار نداره به شخصیت اون معلم بستگی داره و صداقت و امانتش!!!!
برای جبران فاجعه دین گریزی باید اجازه داد حرفهای مختلف گفته بشه و اندیشه های مختلف بررسی بشه.
------
امیدوارم مشکلاتی که سال ۸۲ برا آغاجری پیش آمد دیگه تکرار نشه.واسه انجمن اصفهان نمی شه حرفی زد چون تا حالا هم قصر در رفته که باز بوده و مگه جامعه اسلامی بوعلی است که به خاطر حضور یک سخنران به سه ماه تعلیق محکوم بشه؟
شنبه نگاهی به سایت امیرکبیر انداختم و از اعتراض دانشجویان من باب دفن شهدا و دستگیری چهار نفر از دانشجویان و ممنوع الورود شدن 5 نفر دیگه عکس و مطلب نوشته بود.همون روز بعد از ظهر تلویزیون در یک تبلیغات پر از گل و گلاب یک دعوت تبلیغاتی داشت برای حضور در مراسم دفن شهدا در دانشگاه امیرکبیر روز دوشنبه.
چاله هایی که کنده می شدند و دانشجوها از حفر آنها به نیت مذکور ناراضی تمام تلاش برای قانع کردن تصمیم گیران که پر کردن این چاله ها دردی را دوا نمی کند بیهوده.و در نهایت هیچ شهیدی تکریم نمی شه و فقط شهادت است که خاک می شود.شعار هاشون دلنشین بود اینکه اوین دانشگاه می شه و دانشگاه قبرستان تامل برانگیزه!و مراسمی که برگزار شد بی توجه به تمام این درخواست هاو حرفها همرا با حواشی پر از خشونت و گامهای بیگانه در دانشگاه.
از قرار معلوم انگار نه انگار3000 نفر از بهترین و نخبه ترین بچه های این مملکت پای طوماری را امضا کردند که تمایلی به دفن شهید در دانشگاه ندارند.این خیل عظیم و دو سه روز تجمع اعتراضی به خبر کذب 10 نفر مخالف دفن شهید که از سوی تشییع کنندگان با دریافت شاخه گلی بسیار رمانتیک نظاره گر تشییع شهدا بودند خلاصه شد.غافل از واقعیتی که 70 نفر را با چماق و بوکس به سمت کلانتری هدایت کرد و گروههای فشاری که به این بهانه دوباره وارد دانشگاه شدند و مشت و لگدی که نثار دانشجویان کردند که از حریم خود دفاع می کردند.
و سکوتی که در رسانه ها ی منتقد و محافل اصلاح طلبانه در ارتباط با این خشونت و تجاوز اختیار کردند تامل برانگیز است و تاسف بار.آنها که می زنند و پیش می روند انحصار طلبند و چماقدار ،آنها که از همه چیز آزادی و دموکراسی و حق و حقیقت و حقوق بشر و حذب و صنف و... دم می زنند چرا چنین عمل قبیحی را علنا نهی نمی کنند؟چرا هیچ رسانه ای یک تیتر از دفن شهدایی که منجر به زندانی شدن 70 دانشجو آن هم با ضرب و جرح نداشت؟مگر دانشگاه تریبون نسل آینده ما نیست؟
-------
این طور که پیداست تعدادی از این دستگیر شده ها اصلا دانشگاه نبودند و جزو بچه های ممنوع الورود بودند.
البته عده ای از بچه ها آزاد شدند ولی از سرنوشت 8 نفر اطلاعی در دست نیست.
-----
اصولا تو تقویم ها روزایی که به تعطیلات چند روزه منتهی می شه فرصت مناسبی است برای اعمال فشار چون اطلاع رسانی تو این روزا ضعیفه.و قضیه راحتتر فیصله پیدا می کنه.این تجربه فعالیت دانشجویی است.هر وقت می خواستن یک حکم تعلیق یا توبیخ یا پلمپ یا هر چیزی بدن موقعی می دادن که بخوره به تعطیلی که از هیجان واکنش ها کاسته بشه.

