تبليغاتX
ستاره
پنجشنبه 1388/07/30
این یعنی زندگی!!
نوشته شده توسط ستاره در 23:10 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1388/07/30

شده یه دیوار بسازی که ترک داشته باشه؟اونقدر با عشق و علاقه و صادقانه آجر آجرش را گذاشته باشی بالا!!اما از اون ترک غافل مونده باشی؟اگه تو همین حیص و بیس یه لرزش کوچولو شکاف دیوارت را عمیق تر کنه اگه یه طوری بشه که دیگه نتونی زیر دیوارت وایسی اگه مجبور بشی وایسی و ببینی همه چیز داره ویران می شه حتی یه آجر سالم نمی مونه که یادگاری برداری.اگه حتی خرابم نشه اما اونقدر سست باشه که عقلت حکم کنه نباید بری زیرش اگه عقل حکم کنه دیگه اون دیوار بهت پناه نمیده.با اون همه عشقی که آجرها را روی هم گذاشتی چی کار می کنی؟چرا اون ترک کوچولو ایجاد شد؟چرا ندیدیش از روز اول که حالا نخوای فقط نظاره گر ویرانی اون همه عشق باشی؟؟با دستای خودت این دیوار را ساختی اما حالا این دستا نمی تونه جلوی خراب شدنش را بگیره.چقدر من حقیرم که دستام نمی تونه دیوارم را نگه داره.وزن این آجرها که خودم روی هم گذاشتم خیلی بیشتر ازونه که بتونم زیرش تاب بیارم.اگه یه سوراخ کوچولو بود انگشتم را مثل پطروس فداکار می کردم تو اون سوراخ تا بقیه دیوار آسیبی نبینه.اما من امروز دستام خیلی ناتوانه و فقط چشمهامه که می بینه و گوشهامه که صدای ریزشش را می شنوه.و قلبمه که از شدت درد داره می ایسته!!چه روزگار سختیه.نمی دونم تا روزی که بیان و اثرات این خرابه من را که یه روز به آبادیش همت گذاشته بودم جمع کنن می تونم جلوی این اشکای بی امانم را بگیرم یا نه؟؟وای خدایا انصافه که تا اون روز فقط باید وایسم و نگاه کنم؟خدایا لااقل بهم بگو چرا این ترک را زودتر ندیدم؟؟؟؟

نوشته شده توسط ستاره در 13:45 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/07/26
رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم

نوشته شده توسط ستاره در 12:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1388/07/21
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
كتاب كوچه
احمد شاملو

نوشته شده توسط ستاره در 12:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/07/19
اعدام
امروز توی بالاترین تعداد مطالبی که درباره اعدام بهنود شجاعی بود قابل ملاحظه بود.و اعتراف می کنم که منم تحت تاثیر قرار داد.وقتی تصور کردم ساعات بامداد امروز را که از 2 بامداد تا دقایقی بعد از اذان صبح ادامه داشته و دلنگرانی های هر روزه پشت اوین که امروز در دقیقه نود بوده و ضربان بیشتری داشته!خانواده هایی که برای جلب رضایت اولیام دم و مراجع قضایی پشت دیوارهای بلند اوین جمع شده بودند و دعا بر لب منتظر بودن تا بشنوند که بهنود این بار هم برای بار پنجم از چوبه دار رهیده!اما اولیای دم با دیدن همه حضار و حتی با التماس های خود بهنود هم نتونستن آتش خشمشون را از حرکت کودکانه نوجوان 17 ساله که قابل دفاع هم نیست خاموش کنن.و خودشون صندلی را از زیر پای بهنود کشیدن یک زندگی را براش تمام کردن.

یک کم فکر کردم دیدم اگه من بودم چی؟؟ اگه من بودم وقتی می دیدم یک جوون را دارن می برن که آخرین نماز عمرش را بخونه یا آخرین تلاشش را برای التماس می کنه برای موندن تو این زندگی من چی کار می کردم؟؟ساده نیست بگم می بخشیدم.که بخشیدن خیلی بزرگی می خواد.فراموش کردن داغ یه عزیز خیلی توان می خواد.بخشیدن خیلی سخته.سختتر از انتقام گرفته.

اما به خانواده اولیای دم هم تسلیت می گم.داغ اونا هم کم نیست.که الان به قول نیک آهنگ داغ نبخشیدنشون هم بهش اضافه شده.

به وکیل بهنود خسته نباشید می گم.و برای خانواده هر دو طرف صبر آرزو می کنم.کاش می شد این فجایع رخ نمی دادند و کاش مراجع قضایی کمک می کردند که اعدامی نباشه و کاش می شد طبق همین قانون پر از تبعیض جرمهایی که به این صورت یک دفعه و غیر عمد از یک نوجوان سر می زنه به اعدام و این قبیل احکام منتهی نشه!

-----

پی نوشت:کشتن آدمها به هر وسیله ای چه قانون باشه چه تفنگ باشه چه صلاح هسته ای باشه چه هر چیز دیگه ای پدیده ای غیر قابل بخشایش است.خدا به ادما حق زندگی داده.ما که اندازه خدا نیستیم که این حق را ازشون بگیریم.با مجازات و تنبیه مخالف نیستم اما اونم باید به عدلش باشه و به حدش.

نوشته شده توسط ستاره در 12:46 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/07/03
پی نوشت:
این پست را تبدیل کردم به یک پی نوشت خالی. به این مفهوم نیست که پشیمون شدم از اونایی که نوشتم نه اما چون خیلی از عصبانیت نوشته بودم ترجیح دادم نباشه!!
هرگز باور نمی کنم.
نوشته شده توسط ستاره در 20:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1388/07/01
به مناسبت نشست سازمان ملل
احمدی نژاد رییس جمهور ما نیست!!

نوشته شده توسط ستاره در 22:24 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1388/07/01
پاییز آمد

باران آمد

پاییز آمد

باد آمد

قاصدک آمد

مدرسه آمد

یاد آمد

امروز آمد

مهر آمد

پاییز مبارک فصل هزار رنگ فصل باد و باران و مدرسه مبارک!!

بوی ماه مهر ماه مدرسه

بوی بازی های راه مدرسه

امروز یه عالمه بچه با لباسای نو و کیف و کتاب و دفتر نو و تر و تمیز رفتن مدرسه.خوش به حالشون که از این به بعد همه دلشوره اشون فقط مشقای فرداست که باید نوشته بشه!!!

-----

دیشب مصاحبه حجاریان از کانال یک پخش شد.تو بالاترین و جاهای مختلف تحلیل آدما را از این روز دیدم و از همه بیشتر نظرات راجع به حیدری مجری برنامه بود.جدا بعضی کارا چطوری دیگران را از آدم متنفر می کنه.یه وقت می دیدی تو یه شرایط آزاد یه خبرنگار می ره و از یه سری زندانی سوال می کنه چی شد اعتراف کردید.اون موقع همه می شنن و سرا پا گوش می شن که جواب چیه؟و حتی چه سوالایی پرسیده می شه.اما تو برنامه فرمایشی دیشب واقعا آدمی مثل حیدری که کلی با بحث هایی که تو گفتگو ویژه خبری راه می انداخت و تسلطش برای اجرای برنامه واسه خودش شهرتی دست و پا کرده بود چی با خودش فکر کرد که شد مجری اون برنامه؟

کمی با خودش فکر نکرد که ممکنه به هیثیت کاری خودش لطمه بزنه؟کمی به نظرش مسخره نیامد شرکت در چنین برنامه ای؟

بابا بی خیال این سوالا و این حرفا چیه؟یکی نیست بگه مگه، هر کسی میاد بشه اخبار گوی تلویزیون؟آدمیایی که مشغول این شغل شریف اند اولا باید که از هزارتا فیلتر بگذرن چون امانتداریشون برای سیستم خیلی مهمه.و چنین آدمایی کسایی نیستن که بشه ازشون توقع داشت بخوان کمی آزاد اندیشانه فکر کنند که اگه این طوری بود حتما هزار باره پرت شده بودن بیرون.این آدما یا خودشون دستشون تو کاره یا آدمای فرصت طلبی اند یا اونقدر بی عقل و درایتند که هرچی بهشون دیکته می شه همون را انجام می دن.حالا دیگه قضاوت اینکه آقای دکتر حیدری که این طور که معلوم هم هست یه مطب فیزیوتراپی دارند جزو کدوم یکی از این دسته هاست با خداست!!!

نوشته شده توسط ستاره در 18:48 | | لینک به این مطلب
" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="80" height="44">